۲۰۰۹/۱۱/۲۵

زیباترین شش دقیقه ی سینما




فصل آخر كتاب دنيوي‌كردن‌ها Profanations


جورجو آگامبن / مترجم: امید مهرگان


سانچو پانزا وارد سينمايي مي‌شود در يك شهرستان. او به‌دنبال دُن كيشوت است و او را مي‌بيند كه در صندلي كناري نشسته است، و به پرده خيره است. سالن تقريباً پُر است؛ در بالكن ــ كه يك جور تراس عظيم است ــ بچه‌هاي شلوغ كنار هم چپيده‌اند. بعد از چند تلاش ناموفق براي رسيدن به دن كيشوت، سانچو با اكراه روي يكي از صندلي‌هاي پاييني، بغل دختركي (دولسينا؟) كه به او آب‌نبات چوبي تعارف مي‌كند، مي‌نشيند.
پرده روشن شده است؛ فيلمي تاريخي است: روي پرده، شواليه‌ها با زره و نيزه دارند به‌پيش مي‌رانند. ناگهان، زني ظاهر مي‌شود؛ او در خطر است. دن كيشوت به‌يك‌باره برمي‌خيزد، شمشيرش را از نيام مي‌كشد، به سوي پرده مي‌شتابد، و، با چند حمله، شروع مي‌كند پارچه را پاره‌‌كردن. زن و شواليه‌ها هنوز روي پرده قابل‌ديدن‌اند، اما شكافي كه شمشير دن كيشوت گشوده است بزرگ‌ و بزرگ‌تر مي‌شود، و بي‌رحمانه تصاوير را مي‌بلعد.
در پايان، هيچ از پرده نمانده است، و فقط داربست چوبيِ نگهدارنده آن را هنوز مي‌توان ديد. تماشاچيانِ ازجادررفته و عصبانيْ سالن را ترك مي‌كنند، اما بچه‌هاي روي بالكن به هورا و شادي ديوانه‌وارشان براي دن كيشوت ادامه مي‌دهند. فقط دخترك، آن پايين در سالن، با حالتي سرزنش‌بار به او خيره مي‌شود.
ما بايد با تخيلات‌مان چه كنيم؟ آنها را دوست بداريم و به آنها ايمان داشته باشيم تا حد اجبار به ويران‌كردن و باطل‌ساختن‌شان. اما وقتي، در نهايت، آنها تهي و تحقق‌نيافته از كار در‌مي‌آيند، وقتي پوچيِ آنچه را از آن ساخته شده‌اند نشان مي‌دهند، فقط آن زمان است كه مي‌توانيم بهاي حقيقت‌شان را بپردازيم و دريابيم كه دولسينا ــ كسي كه ما نجات‌اش داده‌ايم ــ نمي‌تواند ما را دوست داشته باشد.